در کشاکش چرخ گردان روزگار قرعه ای بنام تو برای من افتاد
قرعه ای پراز شور و حال و عشق
قرعه ای بی پایان و دست نیافتنی
قرعه ای مملو از حیاتی نو
قرعه ای به زیبایی تو
درون وجودم همهمه های برپاشد
درون قلبم ولوله ای براه افتاد
هر چقدر دستم را بیشتر دراز کردم تو ازمن دورتر و دورتر میشدی
همچو سرابی درون قلب کویر لم یزرع
به کدامین سو روان شده ای که هر چه میدوم
ردپای گرم از تو عایدم میشود
لحظه ای بایست ...
به کجا چنین شتابان ای تمام گمشده من
سایه ات از دورها پیداست و عطر تنت تمام همچو تندبادی مرا درون خویش به اسارت گرفته
در پی ات آنقدر دویده ام که پاهایم، ترکهای کویر را به عاریت گرفته اند
میدانم
میدانم بعد از این همه دوری و دلتنگیت
بعد از این صحرای خشک و بی حاصل نبودنت
درون دشت سرسبز همچون چشمانت
زیر درخت اناری به سرخی لبهایت
و زیر تلالو طلایی خورشید همانند موهایت
دستم را به دستت گره خواهم زد
❤️❤️❤️
17 apr 17
02:13
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط mehdi shukri |
برچسب:
نویسنده: کیانوش موسوی
تاريخ: يکشنبه
7 خرداد
1396 ساعت: 6:02